دو هفته ی آخر بارداریمو رفتم خونه ی مامان جون، درست از نیمه شعبان به بعد، مامان جون ترس از نگهداری اولین نوه شو داشت، اینکه خیلی سال از آخرین بچه یعنی خاله مریم می گذشت و خودشو ناتوان می دید، خصوصا اینکه مادرجون خدابیامرزم موقع بچه دار شدن مامان جون خیلی کمکش میکرد... از طرفه دیگه گرمای هوا و ماه مبارک رمضان که پیش رو بود... و عزیز دل مامان رمضانی شد،پنجم این ماه عزیز و برای اومدن انتخاب کرد... بنده خدا مامان جون با زبون روزه چقدر مشتاقانه و ناباورانه تو بیمارستان به دادم رسید و دو هفته ی بعد از دنیا اومدنت نمی دونی چقدر برامون زحمت کشید، روز نهم تولدت بود که متوجه تنفس غیرطبیعیت که ناشی از تب بود شد و بردیمت دکتر که خدا رو شکر&...